تبليغاتX
سایه های خیال - مادر


سایه های خیال

                             

يادم نميره اون چشمايي رو که وجودمو در آغوش مي گرفت  و بانگاهش نوازشم مي داد.يادم نميره اون نجابت و پاکي رو که سالها دنبالش بودم و همشو در تو پيدا کردم.تو شده بودي تمام هستي من.آرزوهام بوي تو رو ميداد و ثانيه ثانيه زندگيم بي منت مال تو بود.خيال با تو بودن سايبان خستگيم شده بود و تنها يار خلوتهام.چه شبهايي رو که با تو سحر کردم، ياد با تو بودن،با تو خنديدن ياد با تو نفس کشيدن.نمي دونم چه طوري ممکن بود ولي تو همه ي صفتهاي خوب رو همش رو باهم داشتي.مي بيني من هنوز به يادت مينويسم و اشک ميريزم.

                                      

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط ندا| |


Design By : Night Skin