تبليغاتX
سایه های خیال


سایه های خیال

سلام
این روزها اینجا خیلی سرد شده من هم مثل همیشه روزها رو میگذرونم تقریبا مثل هر روز تکراری نمی دانم شاید خیلی از شما ها هم به همین مرحله رسیده باشید که حس کنید همه چی تکراری شده خیلی بده اما هست دیگه و نمی دونم با موقعیتی که دارم چه کنم
هیچ
باید مثل همیشه شب رو روز و روز را به شب برسانم و عمر گرانمایه را همینطور بگذرانم تا به پایان برسد
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط ندا| |

امروز رفته بودم بیرون
هر چند روز یک بار که دیگه دیگ حوصله ام لبریز میشه به یه بهانه گاهی هم بی بهانه می زنم بیرون امروز هم گرچه سر درد داشتم اما رفتم گشتی تو این شهر بزنم
می دونید ده سال اینجا زندگی کردم و هیچ علاقه ای در من نسبت به این شهر به وجود نیامده نمی دونم شاید احساس بی کسی و غربت شایدهم نمی دونم به هرحال اینجا واسم مسه یه قفس می مونه و انگار کنجش اسیرم نمی دونم ازادی هم هست؟؟؟؟
میگن هست اما چشمم اب نمی خوره مثل یه ادمی که تبعیدش کردن می مونم نمی دونم کی میخوام به بودن در اینجا عادت کنم که انقدر اذیت نشم
نمی دونم
اینجا هوا سرد شده بخاریها روشنه مثل زمستون خدا به امدن زمستون به خبر کنه میگن امسال باز گاز قطع میشه وای
مردم پارسال که خیلی عذاب کشیدن خدا رحم کنه
فعلا
بای
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط ندا| |


Design By : Night Skin