سایه های خیال
صبح از دریچه سر به درون می
کشد به ناز وز مشرق خیال تو ، صبح تابناک تری را ـ سر در کنار من ـ
با چهره ی شکفته چو گل های نسترن
لبخند می زنی. من ، آفتاب پاک تری را
در نوشخند مهر تو می بینم
در مطلع بلند شکفتن من ، روز خویش را با آفتاب روی تو ، کز مشرق خیال دمیده ست آغاز می کنم. من با تو می نویسم و می
خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال: ـ
که دستم به دست توست !-
من ، جای راه رفتن
پرواز می کنم ! آن
لحظه ها که مات در
انزوای خویش یا
در میان جمع خاموش
می نشینم : موسیقی
نگاه تو را گوش می کنم. گاهی
میام مردم ، در ازدحام شهر غیر
از تو ؛ هرچه هست فراموش می کنم گویند
این و آن به هم – آهسته – - هان و هان!
دیوانه را ببینید! بیخود ،چو کودکان
لبخند می زند ! با خود چگونه گرم سخن گفتن
است؟! آه، من ، دور از این ملامت
بیگاه ،
همچنان ،
سرمست ، در فضای پریخانه های
راز شاد از شکوه طالع و بخت
موافقم آخر ، چگونه بانک بر آرم که
:- عاقلان !
دیوانه نیستم ، زندگی آينه نيست که در او می نگری زندگی خاک ره است که بر او می گذری نه زمين باش نه خاک که تو را خوار کنند وانگهی ذهن تورا پر ز مردار کنند آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند وز پی ديدن تو سر به بالا ببرند گر چه غم همره تست دل به اندوه مبند چون خم حافظ باش خون بدل باش وبخند
ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد ان دم که بی یاد تو بنشبنم
جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
حرامم باد
به خدا سخت عاشقــــــــــــــــــم
!
تا برم به شهری که خدا فقط خونه داره دیگه اینجا دیگه این شهر واسه من جا نداره
من می رم جایی که هر روز واسه من پور از سرور و نور باشه
من برگشتم امید وارم روزها و لحظات خوبی رو در این عید باستانی در کنار خانواده سپری کرده باشین
| Design By : Night Skin |


