تبليغاتX
سایه های خیال


سایه های خیال

چرا باور نداري سهم من از زندگي

 


هميشه تنهايي است و درد

در پي من مباش ، برو

برو كه اگر تو ،

از سرزمين هاي نوري و روشنايي

من خو گرفته به ظلمت سرزمين تاريكي ام

اگر تو لبريز از اميدي و زندگي

من سرشارم از زوال و نااميدي

اگر تو از تبار سينه ي پر مهر اقيانوس هايي

من از قبيله ي آدمكان سنگي جزيره اي گمنامم

بنگر چگونه ،

در همهمه ي مشكوك و گنگ بامداد عشق

اين منم كه به انكار مي نشينم

" خيس شدن در زير باران را"

بيهوده روشن مساز

فانوس نقره اي چشمانت را ،

بر مدار هميشه تاريك چشمانم

دل بيمار مرا مرهمي نيست

ميان هيچ كلام عاشقانه اي ،

بر عصيان درد استخوان هاي پوسيده ي عشق من

درماني نيست ...

من صخره اي در آسيب هميشگي امواجم

من ميهمان هر شب ميخانه هاي تنهايي ام

عاشق لبخند جام مي و مستي شبانه ي خويشم

تنهايم بگذار

بيهوده فرياد مزن ،

" نام مــرا "

رهايم كن ، برو ..
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط ندا| |

سلام
بهار عید سال جدید
چیزی که این روزها همش حرفش هست همه جا همه در یه شور و التهاب خاصی هستند بچه ها خوشحالند به خاطر تعطیلی عیدی مسافرت وووووووووو بزرگتر ها هیجان و استرس عید و مهمون و بی پولی ووووووو
خلاصه ما هم استثنا نیستیم از این ادمها
به الاخره این سال هم اغاز می شود چه ما بخواهیم چه نه من فقط از خدا می خوام امسال یه سال متفاوت باشه
افکارمون عوض بشه بهتر ببینیم و بهتر زندگی کنیم
برای تمام عزیزانم و دوستانم سال پر از سعادت و بهروزی ارزومندم
دوستون دارم
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط ندا| |

تاریک می شوم که تو ای روشنای من !
صد آفتاب تازه بسازی برای من



آن وقت واژه واژه تو را بیت می کنم
طعم شراب می چکد از شعرهای من

تا تو تلو تلو بخوری ، مست تر شوی
خود را فقط کمی بگذاری به جای من -

- تا ملتفت شوی که کلان شهر بوقها
دارد چقدر فاصله با روستای من

آنجا که دود می شود ارباب هر چه بود
«هست »ی که نیست ! ...می شود آیا ؟!... خدای من !

تصویر نخلهاش : نئونهای سبزرنگ
کابوسهای هر شبهء خوابهای من

بی سایه می شویم در آن ازدحام نور
«تو» محو می شود، خود تو ، مثل سایه ، من

استخرها و بوی کلر ؛ گیج می شویم
دریایمان کجاست ؟!...کجا ؟ آشنای من !

دریا و عطر ماسه و امواج وحشی اش
در پای جنگلی که خودش پا به پای من

- می رقصد و جنون تو را دوره می کند
هوهوی باد تبزده و های های من

بگذار تا تمام شود حرفهای هیچ
تا باز عطر شعر بگیرد صدای من :

واللیل ِوالنهار ! که لیلی ! جنون توست
نصف النهار حادثه بر استوای من

این التقای حادثه و گرم جانی ست
در سرنوشت سرخ دل بی نوای من

این عطر مریم ست که پیچیده در فضا
تصلیب می شوم که تویی جلجتای من

«هست» ای که هست : من ، تو و گرداب گرم شیر
سیلاب سینه های تو ، شوق شنای من
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط ندا| |

کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم

چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط ندا| |

 

خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود 

من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟

 

خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش،

ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟

 

حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست.

مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟

 

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام،

آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟

 

ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من،

فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.

 

ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟

ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟

 

قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط،

دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.

 

گر نبودی تابش استارهء من در سپهر،

تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟

 

راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من،

قالبی لازم برای ساحت یک گور بود.

 

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب،

گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.

 

گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات،

هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.

 

آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد،

از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط ندا| |

 

در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست 

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط ندا| |


آسمان رنگ خدا گشت بيا پر بزنيم
باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم
فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست
پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم
يک نفر باز مرا در خود من مي خواند
پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم
باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم
جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط ندا| |

تنهاي تنهايم,من,خلوت و اشک چنديست هم خانه ايم امشب باز به رسم گذشته به آسمان مي نگرم و با ستاره همان ستاره که به يادت برگزيده ام سخن مي گويم اگر چه خسته و شکسته ام اما ... ولي باز هم مي ايستم تا اينبار نيز بشکند قاصدکي مي گذرد و يادت را دوباره به همراه مي آورد و باز يکباره بغضم مي شکندو دلم ...بيچاره دلم اينبار نيزدر خود مي شکنم. دلم مي گيرد از اشکهايم که مي ريزند حرفهايم که نگفته مي مانند و از غم که از غصه هايم سنگين است و آماده باريدن ديگر دارد يادم مي رود نام او که برايش مي بارم همراه با اشکها مي خندم خنده اي تلخ بر خود که چه معصومانه به دل بهانه گيرم دروغ مي گويم و چه معصومانه تر باور مي کند و اين آتشي است بر جانم ديگر امشب جايي براي تبسم هاي دروغين نيست و آشکارا هق هق مي زنم و مي شنوند قاصدک ها و گل ها, قاصدک بغضش را فرو مي برد و مي رود ... گويي او نيز مي خواهد برود نزد خدا تا براي دلم دعا کند و شبنم برقي مي زند و از گل فرو مي غلتد... امشب بغضهايم بس سنگين اند و هق هق هايم دلتنگ بودنت ولي افسوس که ديگر نيستي ... و افسوس .
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط ندا| |

اگر چه شب روشن چراغه جان من است گذر ز کوی غروب نه در توان من است غروب می کشدم به ریشه می زندم زپا می افکندم چگونه غم نخورم؟؟؟؟؟؟ مرگ روشنایی را به چشم ببینم غروب تنگی زندان غروب تلخی مرگ غروب درد جدایی غروب غصه و غم صدای گریه خاموش مویه و ماتم غروب سایه غمهای بیکران من است شبم شکفته به دیدار و مهر یاران است شبم ز صحبت یارن ستاره باران است شب سیاه فراوان گذشته از سر من شبی که مرگ نشسته ست در برابر من فریدون مشیری
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط ندا| |

خدایا خداوندا
گیجم
گیج و سر در گمم از این روزها و لحظه ها چه شده خدا؟چرا اینگونه؟این نوع تنبیه جدید است؟
خدایا
تو که می دانی تاب غم ندارم پس چرا؟ چه تاوانهای سختی از این قلب خسته می گیری
نه
نه خدای من
من دیگر تحمل اینهمه درد را ندارم قلبم سنگین می زند در گلویم بغظی عمیق سنگینی می کند
از دوستان عزیزم می خوام واسه یکی از عزیزانم دعا کنن خدا درهای عافیتش رو بروش باز کنه
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط ندا| |


Design By : Night Skin