تبليغاتX
سایه های خیال


سایه های خیال

من اندوه جوانی ام را سالهاست مراقبت کرده ام

پنهان کرده ام

اکنون بر ایندی خویش تردید میکنم از باور عشق

تا در یک مسیر پوچ بر نقطه مرگ اشاره کرده باشم

سکوت گویاست

اندیشه می کنم و از ورای پنجره ها

در ان سوی باغ تنهایی یک نفر به قامت ایستاده است

به شفافیت کودکی ام نظاره می کنم

شاید مجهول یودن هستی

در نگاهش گم شود

و به لبخندی او را دنبال کنم

او هنوز پشت پنجره منتظر مانده است

.............................و من ان فردای محال هستم
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط ندا| |

اگر فکر می کنید دنیا بر علیه شماست اینگونه خواهد بود
بر چسب زدن به مردم مشکلی را حل نمی کند وقتی با زندگی بجنگیی زندگی پیروز خواهد شد
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط ندا| |

بخشش آن باشد که بی خواهش ببخشی زرّ ناب
ورنه انفــاقت بود از شـــرم و از بیـــم عتـــاب

همچنین به سبک استاد شهریار:

کرم آن بود که بخشی چو علی(ع) بدون خواهش
نه ز شرم و بیم نفرین درمی دهی گدا را
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط ندا| |

خداوندا

به وسعت خداییت قسمت می دهم

که هر انکه را دلی پر التهاب و قلبی ناارام دارد چشمان منتظر و دلی شکسته دارد ان را که چشمانش به پاکی دریا و قلبش به صافی اب روان دارد

در پناه خود نگاهش داری و حافظش باشی و دلش را ارام کنی
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط ندا| |

نازنینم

برایت از چه بگویم ؟؟؟از پستی و بلندی های زندگی.............از خوشی و بدی؟/؟؟؟؟ از واقعیت های تلخ یا رویاهای شیرین؟؟؟؟

زندگی همه ما پر از این فرازو نشیب هاست برایت از کدامش بگویم نازینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

تو دنیایی که ما هستیم و شاید مجبور به بودنیم چیزهایی می بینیم و تجربه میکنیم که گاه شیرین و گاه تلخه

عشق............دوستی....ارزو.....ازدواج......فرزند.....وووووووووو زیبایی هاش

مرگ...........تنفر................دورنگی....نامردی.....طلاق....ووووووووووووووووووووووووو زشتی هاش

از کدامش بگویم؟؟

هر کدام از ما ممکن است توی این شرایط قرار بگیریم ممکن است توی شادیها و غمها مون بخندیم اشک بریزیم امیدوار بشیم یا..............

یا این که حس بی هودگی و پوچی به ما دست بده مهم ترین چیز این است که:

در تمام این لحظات کسی رو داشته باشی کسی واسه درک کردن حس کردن......دوست داشتن......همراز و همدل بودن

ان وقته که شیرینی ها شیرین تر و ناکامی ها واست قابل تحمل تر خواهد شد کسی که با تو باشه همدلت باشه و تورو واقعا بخواد


همدلی از همزبانی بهتر استتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط ندا| |



دلم را . . .



دلم را به تو می سپارم



چرا که دوستت دارم



ای همیشگی ترین دوست





در حسرت دیدنت بی قرارم



ای تک سوار محبت ای مظهر شهامت



از حزن دوریت گریه دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط ندا| |

نمی دانم مشکل من هستم یا دیگران ؟؟؟؟/؟

ولی دیگه از همه چی این دنیا سیر شده ام .......از اینهمه حرفهای پوچ .....از کوته فکری....از بی معرفتی ....از بد قولی..از همه چی

نمی دونم

یعنی واقعا دیگران درست میگویند و من همیش در اشتباه هستم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟///؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته شدم کاش ذره ای ارامش پیدا می کردم خسته شدم از بس فکرم مشقوله و هیچ گاه ارام نیست

سکووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت و سکوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت می خواهم
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط ندا| |


دیگه طاقتی ندارم
که تو انتظار بمونم
واسه بی وفایی چون تو
واسه چی غزل بخونم
چند تا شب باید سحر شه
به خیال با تو بودن
اگه تو برنمی گردی
بگو تو که من بدونم
واسه چی به پات بشینم
وقتی معرفت نداری
وقتی می دونم که آخر
دلمو تنها می زاری
وقتی می دونم که قلبت
مثل رنگ شب سیاهه
وقتی بارون اشکو
روی گونه هام می زاری
تو بدون که قلب خستم
همه نقشه هاتو خونده
رنگ نیرنگ و سیاهی
روی چشم هاتو پوشونده
عاشقی واست غریبه
قلبت از آهن و سنگه
سرنوشت دل شکستن
سوختن و سقوط و مرگه !
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط ندا| |

حالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

ندارم

بی خیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااله نوشتن
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط ندا| |

برگ های پاییزی را می شمارم

خشک تر از همیشه

و زرد تر از همیشه

بی تو حتی برگ های پاییزی هم مثل همیشه نیستند

چه برسد به دل من!!

دل بیچاره ام بی تو چه زجری می کشد

بی تو به هم ریخته تر از باغ طوفان زده ام

عبورم ده از کوچه ی عشقت

و بخوان مرا با همان لحن همیشگی

دعوتم کن به سفره ی دلت

لحظه ها را می شمارمء تا دوباره ببینمت

تا دوباره به نظاره ی لبخندت بنشینم

و آهنگ عشقم را برایت بخوانم

و دوست داشتن را برایت کامل کنم
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط ندا| |

یه روز سرد وقتی دنباله جا برای گرم شدن می گشتم نتونستم جایی

گرم تر از قلبت پیدا کنم

فراموش نکن که بیرون خیلی سرده

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط ندا| |

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه

وقت از تو خوندن ستاره ترانه هام

اسم تو برای من قشنگ ترین اهنگه
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط ندا| |

مرا در زیر آن باران سیل آسا

درآن باران سیل آسای پاییزی

که اول بار مهر را احساس کردم

به یاد آر ای تمام مهربانی....

و اکنون پاییزی دگر در راه

و من امروز به امید شبی هستم

که بارانی ببارد تا که شاید تو از این باران

مرا در یاد خود آری

به امید شب باران

به امید شب باران....
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط ندا| |

کاش بگو یی یادت بخیر

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش



خش برگها را احساس کردی



هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش

دیدی

برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از



ته قلب خود بگو:

یادت بخیر

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط ندا| |

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط ندا| |

عده ای می نالند که گل سرخ خار دارد
ما باید شاد باشیم که خار گل سرخ دارد
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط ندا| |

امشب هم حسی برای نوشتن ندارم

امشب فقط می خوام بگم زندگی بالا و پایین بسیار داره کاش در مسیر این تلاطمها موفق و پایداربمانیم و از تجربیاتی

که در این راه بدست می اوریم درست استفاده کنیم

همین بس است برایمان

تا بعد
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط ندا| |

امروز خسته و ناراحتم

اره خیلی از این ادمها از خودمون از افکارمون از انتخابامون ..........................خدایا خسته شدم اخه چرا ما باید با

داشتن عقل و قدرت انتخاب همیشه (اکثرا)اشتباه کنیم

واقعا ما به دنبال چه هستیم؟؟؟؟که هستیم/؟؟؟کاش بدانیم که زندگی مهمترین چیزه و پس انتخاب باید کامل باشه

نه فقط از روی احساسات یا چیزهای دیگه...

نمی دونم فقط این رو می دونم دیگه از خودم و ادمهای دورو برم که نمی دونند چه می خواهند و چه می کنند بدم

میاد از کسایی که اشتباه میکنند و دیگران رو هم تو این اشتباه می سوزونند

خسته ام خیلی انقدر که دلم می خواد زار بزنم انقدر که بمیرم می دونید به خدا طاقت غم هیچکی و ندارم اصلا اما

انقدر توی این دنیا بهم فشار امده که دیگه تحمل ندارم احساس میکنم دیگه کشش هیچ غمی رو ندارم نمی دونم کجا
و چطور ولی میاد به همین زودی که دیگه لبریز بشه تحمل کشیدن قلبم
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط ندا| |

خداوندا بگو راهم دهند امشب به میخانه
ندانسته خطا کردم نبود از عمدو رندانه

خمارم من به یک جام از می لطفت
که اگاهم خطا کارم نه یک فاظل نه فرزانه

منم شرمنده ای محتاج بخشایش
بگو بر من نبندد در تو بگشا درب ان خانه

گناه کارم ولی باده خوره عشقه توام یا رب
چو بخشیدی گناهم را بده از لطف پیمانه

تو انقدر مهربانی که امید بخششت دارم
از ان بخشایشت گشتم هزاران بار دیوانه
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط ندا| |

when you have nothing left but love then for the first time

you become aware thet love is enough
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط ندا| |

قربون همه دوستای گلم برم

من چند روزی نیستم دارم می روم یه مسافرت کوچولو مرسی از دوستانی که خبر دادند وب قبلیم درست شده یه دنیا ممنونم

بر می گردم
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط ندا| |

نه چیزی برای نوشتن دارم نه حرفی برای گفتن

عجیب نیست.................گاهی و زمانی میرسد که ادم احساس پوچی میکند و ان نقطه اخر است یا...شاید

سراغازی برای شروعی دوباره

شاید هم دیگر هیچ تمام وجودت را هیچ کند عجیب نیست هیچ چیز در این زمانه عجیب نیست؟

بهار در زمستان و پاییز در تابستان

دیگر به وجود خودم هم شک میکنم دنیایی غریب شده است گنگ و نامفهوم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط ندا| |

بگذار بگویم:

تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم با احساسات نامرئی به اندازه پایان هستی

من تو را مثل هر روز دوست دارم مثل نیاز انسان به افتاب و شمع

تو را ازادانه دوست دارم مثل تلاش انسان برای رسیدن به عشق

تو را خالصانه دوست دارم مثل احساست بعد از دعا تو را با اندوه قدیمی و ایمان کودکی ام دوست دارم

با عشقی که سالها گم کرده ام با نفسم و با معصومیت خالصانه ام

با اشک ها

لبخند ها

و تمام هستی ام.....



نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط ندا| |



عشق عشق می آفریند ...



عشق

عشق،عشق می آفريند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفريند
دلشوره جرات می بخشد
جرات،اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد می آفريند
اميد زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفريند
عشق، عشق می آفريند

___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*#####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
______###############################
_______#############################
________*##########ilove #############
__________#########you#############
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط ندا| |

من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره

هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره

نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه

چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره

من وتو،من وتو ،من وتو

هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم

خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم

نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما

يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم

ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما

گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه

ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه

گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن

اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من



من وتو ،من و تو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه هاييم هم صداي بي صداييم

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط ندا| |

من از این دنیا چی می خوام

دو تا صندلی چوبی که من و تو رو بشونه

واسه گفتن خوبی


من از این دنیا چیزی نمی خوام من از این دنیا گریزانم کاش می شد ما خود بدانیم از این دنیا چه می خواهیم/؟؟؟؟

ولی نمی دانیم ....ما نمی دانیم چه می خواهیم و ارزوی مان چه هست ما هر چه را ارزو می پنداریم و خواهان همه چیز هستیم

نمی دانم ولی کاش انقدر که دنبال خواسته ها بودیم خوبی ها رو می دیدیم و گذشته ها رو هر چند تلخ فراموش می کردیم

غمهایی رو دلهامون سنگینی می کنه که جز بعضی هاش اکثرا چیزی نیست که اسمش رو بخواهیم غم بنامیم ما

تا خداوند را داریم نباید بفهمیم غم چیست این خداست که از دست ما و خواسته های نا معقول ماغمش گرفته

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط ندا| |

نمی توانم از تو بگویم

تو برایم مثل خواب شیرینی و مثل رویا دست نایافتنی

تو برایم از عسل شیرینتری و نرسیدنی چون ارزویی محال

نمی توانم از تو بگویم

سخت است از تو بگویم چون تو دورتر از واقعیت منی
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط ندا| |

خدایا خداوندا

تو را به وسعت اسمان و زمینت قسم می دهم مارا که وجودمان پر از گناه است ببخشایی مثل همیشه می دانم که

بزرگترینی و مهربانترین

خدایا می ستایمت چون برترین خالقی و همتا نداری

پر وردگارم:

می دانم که تو هم خسته شدی از این همه تضرع ......اینهمه ناله و شکایت اینهمه گله نا شکری و.............

ولی ا یکاش می دانستیم هر چه بر سرمان می اید نتیجه اشتباهات خودمان است

خدایا ما بندگان رو سیاهت راببخش
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط ندا| |


Design By : Night Skin