تبليغاتX
سایه های خیال

سایه های خیال

روزگار عجیبی است می دانم و میدانی بین مردم که هستم با خودم میگم وای چرا ادمها اینطوری شدن بی تقاوت هر کی سعی میکنه خودش رو یه جوری نجات بده هیچکی به فکر حتی نزدیکانش نیست راحت و ساده از هم میگذرند دنیایی غریبی است هیچوقت شاید تو باورمون نمی گنجید یه روزی ادمها اینطور بشن اما شدن مثل می جوداتی که بودن و در کنار هم بودن فقط براشون یه مجبور یا عادت شده انگار همه دوست دارند تو قار تنهایی خودشون باشن و کسی به کارشون کار نداشته باشه همه افسرده اند انگار یکی پودر این مرض رو تو مردم پاشیده مریضی بدی به هیچکی رحم نمیکنه سن و سال هم نمیشناسه ولی من نمی تونم نمی تونم خودم رو عوض کنم البته کمی فرق کردم اما هنوز از غم دبگران غمناکم هنوز نمی تونم ناراحتی کسی و ببینم و تحمل کنم و خدا می دونه تا انجایی که بتونم بهشون کمک میکنم این حرفا گفتن نداره فقط میخواستم اینو بگم که واسم سخته تو دنیایی زندگی کنم که اصلا با روحبه من سازگاری نداره سخته واسم خدایا کمکمون کن

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت1:51 قبل از ظهرتوسط ندا | |

سلام
امشب می خوام از چیزی بگم که می دونم همتون دوسش دارید
باران
ببار باران ببار بر تن خسته والوده من
وای که چقدر دوسش دارم هم خودش رو هم اسم قشنگ باران توش لطافت قطراتش رو میشه حس کرد اسمش و که با احساس میگی خیس میشی
باران
دوست دارم اگر روزی روزی صاحب دختری بشم اسمش رو باران بزارم
به سادگی و زیبایی و لطافت باران

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت11:48 بعد از ظهرتوسط ندا | |

 اه اه تنها به تو مي انديشم به تو براي تو مي سرايم به تو نگاه ميكنم به چهار دريچه باز من بي تو تنهايم تو خود را بي من معنا كن چشمانم در امتداد چشمانت چون پرندگان مشتاق پرواز را تجربه كردند و رهايي را (بي تو تنهايم)

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت0:19 قبل از ظهرتوسط ندا | |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت7:25 بعد از ظهرتوسط ندا | |

وقتی شب پاشو تو باغها میزاره

نفس گلها می گیره

وقتی تاریکی از آسمون می باره

دل غنچه ها می میره

وقتی ظلمت نفس گلها رو بسته

گل محبوبه شب بیدار نشسته

دل به تاریکی و ظلم شب نمی ده

که عطرش تا ته باغها رسیده

 

اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن

همه اطرافشو خار و خس بکارند

اگه دیوار بکشند دور وجودش

اگه تهمت بزنند به تار و پودش

عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره ....

گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره...

 

شبها که گلها تو تاریکی نشستن

همه از وحشت شب چشمها رو بستن

تنشون ملرزه از ترس سیاهی

گل محبوبه تو واسشون پناهی

عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره ....

گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره...

 

عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره ....

گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره...

 

عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره ....

گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت0:27 قبل از ظهرتوسط ندا | |

سلام
بر همه دوستان عزیزم مدتی که دیگه مثل سابق نیستم حوصله نوشتن هم ندارم حتی خیلی کم به دوستام سر میزنم حتما عواقب پا به سن گذاشتنه
نمی دونم
خیلی دلم می خواد مثل گذشته مطلب ینویسم ولی حس و حالی نیست به هر حال از همه عزیزان تشکر میکنم که تنهام نمی زارن و عذر می خوام که رسم ادب رو به جا نمیارم و سر نمی زنم
قربون همه تون
می توان در غربت داغ کویر گاه ان ابری که می بارید شد


+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت0:50 قبل از ظهرتوسط ندا | |

 

من برای تو میخونم

هنوز از اینور دیوار

هرجای گریه که هستی

خاطره هاتو نگهدار

تو نمیدونی عزیزم

حال روزگار ما رو

توی ذهن آینه بشمار

تک تک حادثه ها رو

 

خورشیدو از ما گرفتن

شکر شب ستاره پیداست

از نگاه ما جرقه

صد تا فانوسه یه رویاست

من برای تو میخونم

بهترین ترانه هارو

دل دیوارو بلرزون

تازه کن خلوت مارو

هم غصه بخون با من

تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

هم غصه بخون با من

تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

 

من برای تو میخونم

هنوز از اینور دیوار

هرجای گریه که هستی

خاطره هاتو نگهدار

تو نمیدونی عزیزم

حال روزگار ما رو

توی ذهن آینه بشمار

تک تک حادثه ها رو

 

خورشیدو از ما گرفتن

شکر شب ستاره پیداست

از نگاه ما جرقه

صد تا فانوسه یه رویاست

من برای تو میخونم

بهترین ترانه هارو

دل دیوارو بلرزون

تازه کن خلوت مارو

هم غصه بخون با من

تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

هم غصه بخون با من

تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

 

هم غصه بخون با من

تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

هم غصه بخون با من

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت10:53 قبل از ظهرتوسط ندا | |

با تو، حکایتی دگراین دل ما بسر کند

شب سیاه قصه ، را هوای تو سحر کند

باور ما نمیشود ، در سر ما نمیرود

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کند

چاره کار ما تویی ،‌ یاور و یار ما تویی

توبه نمیکند اثر ، مرگ مگر اثر کند

مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی ، حکم سحر گاه تویی

 

با تو حکایتی دگر ، این دل ما بسر کند

شب سیاه قصه را ، هوای تو سحر کند

باور ما نمیشود ، در سر ما نمیرود

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کند

مقصد و مقصودم تویی ، عشقم و معبودم تویی

از تو حذر نمیکنم ، سایه مگر سفر کند

چاره کار ما تویی ،‌ یاور و یار ما تویی

توبه نمیکند اثر ، مرگ مگر اثر کند

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت11:10 بعد از ظهرتوسط ندا | |

صورت عکس تو آلبوم خیسه

دوباره خاطرتو بوسیدم

این سوال بی جواب رو از خودم

تا حالا هزار دفعه پرسیدم

با کدوم ترانه باز جون میگیره

نبض اون هنجره ی فیروزه

میدونم بدون تو فردای من

رنگ خاکستریه دیروزه

 

من تشنه مثل خورشید

بی سرزمینتر از باد

کولی تراز ترانه

بی پرده مثل فریاد

 

تنهاتر از سکوتم

روشنتر از ستاره

عاشقتر از همیشه

با من بخون دوباره

 

پلکای پنجره رو وا میکنم

تو کوچه زمزمه مهتاب

همه پنجره ها خاموشن

انگار این کوچه خلوت خوابه

 

بی صدا اسمتو فریاد میزنم

هق هقم پنجره رو میبنده

دوباره دستای نا مرئی شب

پلکای پنجرمو میبنده

 

من تشنه مثل خورشید

بی سرزمینتر از باد

بی پرده مثل فریاد

فریاد...

 

من تشنه مثل خورشید

بی سرزمینتر از باد

کولی تر از ترانه

بی پرده مثل فریاد

 

تنهاتر از سکوتم

روشنتر از ستاره

عاشقتر از همیشه

با من بخون دوباره

+نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت0:53 قبل از ظهرتوسط ندا | |

عصر ما عصر فریب عصر اسمای غریبه عصر پژمردن گلدون چترای سیاه تو بارون شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده کاش تو قحطی شقایق بشینیم تو یه قایق بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده قفسا پر پرنده لبای بدون خنده چشما خوئه سواله مهربون شدن مهاله نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی کاش تو قحطی شقایق بشینیم تو یه قایق بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها اونقده میریم که ساحل از من و تو بشه غافل قایق و با هم میرونیم اونجا تا ابد میمونیم جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش نه گلای گل فروشش مثل اینجا آهنی نیست مثل اینجا آهنی نیست پس ببین یادت بمونه کسی هم اینو ندونه زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت0:6 قبل از ظهرتوسط ندا | |

تاریک می شوم که تو ای روشنای من !
صد آفتاب تازه بسازی برای من



آن وقت واژه واژه تو را بیت می کنم
طعم شراب می چکد از شعرهای من

تا تو تلو تلو بخوری ، مست تر شوی
خود را فقط کمی بگذاری به جای من -

- تا ملتفت شوی که کلان شهر بوقها
دارد چقدر فاصله با روستای من

آنجا که دود می شود ارباب هر چه بود
«هست »ی که نیست ! ...می شود آیا ؟!... خدای من !

تصویر نخلهاش : نئونهای سبزرنگ
کابوسهای هر شبهء خوابهای من

بی سایه می شویم در آن ازدحام نور
«تو» محو می شود، خود تو ، مثل سایه ، من

استخرها و بوی کلر ؛ گیج می شویم
دریایمان کجاست ؟!...کجا ؟ آشنای من !

دریا و عطر ماسه و امواج وحشی اش
در پای جنگلی که خودش پا به پای من

- می رقصد و جنون تو را دوره می کند
هوهوی باد تبزده و های های من

بگذار تا تمام شود حرفهای هیچ
تا باز عطر شعر بگیرد صدای من :

واللیل ِوالنهار ! که لیلی ! جنون توست
نصف النهار حادثه بر استوای من

این التقای حادثه و گرم جانی ست
در سرنوشت سرخ دل بی نوای من

این عطر مریم ست که پیچیده در فضا
تصلیب می شوم که تویی جلجتای من

«هست» ای که هست : من ، تو و گرداب گرم شیر
سیلاب سینه های تو ، شوق شنای من

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت0:35 قبل از ظهرتوسط ندا | |

تاریک می شوم که تو ای روشنای من ! صد آفتاب تازه بسازی برای من آن وقت واژه واژه تو را بیت می کنم طعم شراب می چکد از شعرهای من تا تو تلو تلو بخوری ، مست تر شوی خود را فقط کمی بگذاری به جای من - - تا ملتفت شوی که کلان شهر بوقها دارد چقدر فاصله با روستای من آنجا که دود می شود ارباب هر چه بود «هست »ی که نیست ! ...می شود آیا ؟!... خدای من ! تصویر نخلهاش : نئونهای سبزرنگ کابوسهای هر شبهء خوابهای من بی سایه می شویم در آن ازدحام نور «تو» محو می شود، خود تو ، مثل سایه ، من استخرها و بوی کلر ؛ گیج می شویم دریایمان کجاست ؟!...کجا ؟ آشنای من ! دریا و عطر ماسه و امواج وحشی اش در پای جنگلی که خودش پا به پای من – - می رقصد و جنون تو را دوره می کند هوهوی باد تبزده و های های من بگذار تا تمام شود حرفهای هیچ تا باز عطر شعر بگیرد صدای من : واللیل ِوالنهار ! که لیلی ! جنون توست نصف النهار حادثه بر استوای من این التقای حادثه و گرم جانی ست در سرنوشت سرخ دل بی نوای من این عطر مریم ست که پیچیده در فضا تصلیب می شوم که تویی جلجتای من «هست» ای که هست : من ، تو و گرداب گرم شیر سیلاب سینه های تو ، شوق شنای من

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت0:16 قبل از ظهرتوسط ندا | |

وقتی
دلت خسته شد دیگه خنده معنایی نداره فقط می خندی تا دیگران غم اشیانه کرده در چشمانت را نبینند وقتی دلت خسته شد
دیگر حتی اشکهای شبانه هم ارامت نمی کنند فقط گریه میکنی چون به گریه کردن عادت کردی وقتی دلت خسته شد
دیگر هیچ چیز ارامت نمی کند جز دل بریدن و رفتن اری رفتن

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت11:35 بعد از ظهرتوسط ندا | |

من همون جزیره بودم ساکتو صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیزدردونه بودم پیش چشم خیسه موجا یه نگین سبزو خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی روی قلبم پا گذاشتی قصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرئ رئ شد برای داشتن عشقت همه جونم ارزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
امدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی امد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا
دیگه روزها که وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی  وقت مردن باز سراغت و میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونه ام
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت2:2 قبل از ظهرتوسط ندا | |

گریه کنم یا نکنم
قصه به انتها رسید گریه کنم با نکنم اخر ماجرا رسید
بعد از تو با من چه کنم با من بی پناه من کجای شب پنهان شوم کجای این عاشق شکن
تو میروی و جان من گوره ترنم می شود
خورشیدکی که داشتنش در شب من گم می شود چیزی نگو به ایینه با رازقی حرفی نزن برای بار اخرین تنها
تنها نگاهی کن به من
گریه کنم یا نکنم
اخر ماجرا رسید گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت1:10 قبل از ظهرتوسط ندا | |